جاده میرقصد به ساز بی مهابا راندنت!

این روزا نوشتن برام سختتر از تست های مثلثات شده! صحنه ی تکراریِ باز کردن پنل کاربری و نوشتن و پاک کردن هر روز تکرار میشه و این یکی از دراماتیک صحنه های زندگی هر بلاگره.
فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم دست از وبلاگ نویسی بردارم! فکر نمیکنم هیچ بلاگری بتونه هیچ وقت دست از وبلاگ نویسی برداره! حتی اگه بعد از یه هفته ننوشتن دکمه های کیبورد گرمای انگشتات رو فراموش کرده باشن و مجبور باشی دوباره اهلی شون کنی:)
فرق وبلاگ با شبکه های اجتماعی اینه .. اونا غم میارن! اینو اون شبی فهمیدم که رعنا اصرار داشت دیگه تا دوی شب بیدار نمونم! رعنا اعتقاد عجیبی به "حالِ دوی شب" داره و نمیتونم بگم این باورِ عجیب روی من بی تاثیر بوده. درست یا غلط دو و نیم شب بود که فهمیدم تبدیل به محلولی از اینترنت شدم و بهتره تمومش کنم:)
 دو و سه دقیقه ی شبِ بعدش بود که اینستاگرامو به طرز غمیگینی دی اکتیو کردم و تلگرام رو به دیار باقی راهنمایی شد! 
اون لحظه انتظار داشتم یه حسِ جادویی سراغم بیاد و کلی هری پاتر بازی دربیارم ولی هنوز اتافی نیوفتاده من منتظر همون حس جادوییم :)))
اما اگه هیچ حس جادویی هم در کار نباشه از این تصمیمم راضیم! همیشه در دسترس بودن به مرور دلتنگی و تنهایی میاره! هرچند ما تنهایی رو هم از خدا به ارث بردیم و نمیتونیم از بین ببریمش اما حداقل کارِ ممکن فراموش کردنشه:))
بعضی وقتا باید کنار بکشیم.. برگردیم به روزایی که هیچ کدوممون فکر نمیکردیم قراره اینجوری شه !

0790d62b1684365edb0605ece4bacce0


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.