سیصد سال بعد؛ در غار شانه‌هایش

توی تاریکی سالن، وقتی سخنران حرف‌هایش با ریتمی کسل کننده رو به کلیشه می‌رفت، چشمانم را بستم و سرم را تکیه دادم به نرمی صندلی. هیکلش را از سمت چپ انداخت روی دسته‌ی راست صندلی تا به من نزدیک‌تر شود. سرش را آورد جلوی صورتم و آهسته گفت: ینی اینقدر خسته شدی؟؟

یکی از چشمانم را باز کردم و آرام گفتم: برای اصرارای تو اومدم. خوشم نمیاد ازین نشست‌ها!

به سمت راست مایل‌تر شد. سرش را آورد بیخ گوشم و گفت: یه پیرهن و یه کت، یه روسری و یه چادر! سرتو بذاری رو شونه‌م گناه نمی‌شه که!!! حداقل راحت بخواب.

راحت خوابیدم. سیصد سال بعد بیدارم کردند.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.