هشدار!! مرگ بیخ گوش ماست

جلسه ی آخر، شنبه ی گذشته بود

کنار من نشسته بود، صدا و تصویر صورتش هنوز جلوس نظرم هست. ولی او دیگه در دنیا نیست. 

عصر چهارشنبه وقتی از مخل کار به خونه برمیگشته توی کوچه شون تصادف میکنه و...

من کمنر دیده بودم ایشون رو، تازه پیوسته بود به گروه...

مرگ داره از چپ و راست اومدنش رو به اطلاع من می رسونه، هنوز فاصله ی زیادی از اون ماجرای مرگبارم نگرفته ام...

باید کاری کنم

باید بفهمم دیگه، بفهمم که جدا و واقعا من رفتنی ام! باید دیر یا زود بگذارم و برم...

امان ز لحظه ی غفلت

خدایا من خجالت می‌کشم ازت بخوام که هدایت کنی مرا(و خیلیها را و خانواده ام را) راهی که به سعادت و رضای تو منتهی میشه، ولی با همه ی این بی لیاقتی هام ازت خواهش می کنم، برسونیم به غایت کمالی که برای بنده های خوبت در نظر گرفتی، خوانندگان اینجا شاید بخندن، ملائکه ای که دعا رو بالا می برن شاید پقی بزنن زیر خنده، که ای صحبت جانانه ی ساده دل، تو کجا و این حرفا، اشکالی نداره...

آرزو عیب نیست برای جوان...


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.