هفت اشاره

بنفش سر کردم.لباس گرم نپوشیدم.دویدم آن سمت خیابان.تاکسی گرمی جلوی پایم توقف زد.سر آریا شهر منتظرش ماندم.دو دقیقه بعد خیس شده کنارم ایستاد و گفت:بریم چتر بخریم؟تا کریم خان خیس خیس میشیم.چتر آبی کاربنی خریدیم و تاکسی گرفتیم برای زیر پل کریم خان.دویدیم.چلپ چولوپ توی گِل و بارون...مهسا را بغل کردیم و منتطر ماندیم.مریم را بغل کردیم و منتظر ماندیم.آمدند.سورپرایزمان را عملی کردیم.بعد هم خندیدیم.آدمی که همراه با غذایش بخندد یا همراه با خنده اش غذا بخورد، حتی اگر غذایش نان خشک و نوشابه هم باشد،خوشبخت است...باران امان نمی داد.خنده های ما هم.چلپ پلوپ شش نفری دویدیم سمت نشر هنوز.کف زمینش ولو شدیم و شعر خواندیم.بعد هم آواز.به سوی تو.به طرف کوی تو.به شوق روی تو.سپیده دم آیم.مگر تو را جویم.حدیث دل گویم.بگو کجایی؟...بعد هم لبخندهای واقعی مان را ثبت کردیم.از هم عکس گرفتیم.باران را از بالکن نشر هنوز لمس کردیم.حالا هفت نفر شدیم.دوان دوان پله ها را پایین رفتیم و روی کاناپه های کافه نزدیک ولو شدیم.شکلات داغ و شیک دارچین و موکا و کیک شکلاتی خوردیم.فال گرفتیم.بازی کردیم.گل یا پوچ و چشمک.به چشمک زدن های یواشکی هم خندیدیم.چشمک های علنی مان را مسخره کردیم و آموزش چشمک زدن گذاشتم برایشان...باران بی وقفه بارید.خنده هایمان بی وقفه شلیک می شد.به همدیگر اطمینان دادیم که از بلند خندیدن در فضای عمومی نترسیم.بعد هم حرف زدیم.از فلسفه ی دلتنگی گفتند.حتی از اینکه چرا کیک شکلاتی "ع "اینقدر کوچک است.باران بی قفه می بارید.چلپ چلوپ از کافه تا ماشین پارک شده ی "ج"دویدیم.کوله هایمان را توی صندوق عقب پرت کردیم.شش نفر شده بودیم.جا گرفتیم توی ماشین.خندیدیم.روی شیشه های بخار گرفته ی ماشین نوشتم...دنبال جای پارک ماشین گشتیم.خیلی دورتر از پارک دانشجو پارک کردیم و هر شش نفرمان خودمان را جوری جا میدادیم زیر چتری که صبح با "پ" خریده بودیم.به تئاتر شهر رسیدیم.داخل سالن مربوطه شدیم.مهمان ویژه بودیم.روی صندلی ها جا گرفتیم.عکس گرفتیم.تئاتر را دیدیم.به دوست مشاور کارگردانمان افتخار کردیم.باران بی وقفه می بارید.آهنگ "در دنیای تو ساعت چند است"کریستف رضاعی را پخش کردیم...سمت لبو و باقالی فروش پارک دویدیم.چلپ چلوپ.باقالی خوردیم...خندیدیم.تا پل کالج راه رفتیم.برایمان اسنپ گرفت...همدیگر را بغل کردیم.محکم.مثل اینکه بخواهیم خوشحالی آن روز را در قلب یکدیگر تثبیت کنیم....چلپ چلوپ از پل عابر دویدم و خودم را روی تختم پرت کردم...باران بی وقفه می بارید.لبخند روی لبانم حک شده بود.خاطره ی آن روز در قلبم...بعد از تمام روزهای گهی که می آمد و نمی رفت،آن روز شادی آمده بود و نگذاشتیم برود..."پ"لا به لای آواز خوانی مان کف ِ زمین نشر هنوز گفته بود:کاش می شد امروز رو برای روزای مبادا ذخیره یا فریز کنیم...
میشد از چند ساعتی که باهم بودیم فیلمی بی دیالوگ تهیه کرد به این اسم:روزی که شادی و باران بی وقفه باریدند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.