دیگه از دست مامانم و خواهرم خسته شدم!

سلام به همه دوستان گرامی

دیگه نمیتونم تحملشون کنم !

باهاشون خوب رفتار میکنم؛ احترام بهشون میگذارم ولی یهو میبینم مامانم در میاد یه کلمه ی تحقیر آمیز بهم میگه؛ خواهرمم جوریه که دنبال یه بحث رو میکشه! من با اینکه سنی ندارم و زیر ۲۰ ساله م هیچ کسی به من نوجوون احترام قائل نیست.

خواهرم خیلی پرخاشگر هستش؛همش با اخم جواب منو میده و طرز حرف زدنش خیلی تند و تحقیر آمیزه. حتی سر مسائل کوچیک بحث میکنن و هیچی بهشون نمیگم ولی دوباره فحشم میدن ،منم نمیتونم این فحش ها رو تحمل کنم؛ جواب شون رو میدم. آستانه ی تحملم دیگه لبریز شده! دیگه دوست ندارم پیش شون باشم.

ادامه مطلب

چه طور می تونم به اصطلاح زبونم رو شیرین کنم ؟

سلام

شنیدین میگن بعضی ها زبونشون شیرینه هر حرفی بزنن به دل میشینه ولی بعضی ها زبونشون تلخه ؟ 

احساس می کنم زبونم تلخه و این مشکل منو آزار میده، چون می بینم خیلی جاها بیشتر زحمت کشیدم مثلا تو خانواده خودمون ولی زبونم شیرین نیست ، شده با پدرم حرفم شده مثلا به خاطر خیلی چیزها ، من کلا از خواهرم هم درسم قوی تره هم حجابم بهتره، ولی پدرم بیشتر با من درگیر شده چون نمی تونم جلو زبونم رو بگیرم، یه چیزی بگن من هی جواب میدم .

خواهرم عین خیالش نیست آخرشم همه موضوع رو فراموش می کنن، یا تو خونه من بیشتر زحمت می کشم ولی بیشتر هم درگیر میشم، بین دوستام هم اهل غیبت یا دو رویی نییستم ولی خیلی ها ازم بیشتر ناراحت میشن، دلیلش چیه ؟ یعنی مشکل از لحنه؟ صدا ؟ یا رک هستم ؟ به نظرتون بهتره سکوت کنم ؟ صدام رو کلا دوست ندارم زیاد دلنشین نیست آیا امکان داره صدای لطیف تاثیری که روی آدم ها میذاره متفاوت باشه . 

ادامه مطلب

چطوری به مامانم بگم که عاشق یه پسر دیگه شدم ؟

سلام 

من یه دختر ۲۰ ساله م ، از سن ۱۶ سالگی بنا به خواسته مادرم با یه پسری در ارتباط بودم، یعنی جهت آشنایی برای ازدواج . مامانمم قصدش همین بود که ما رو آشنا کنه و ازدواج کنیم ... .

اما الان ۴ ساله که اون پسر امروز و فردا میکنه و مامانم هم پذیرفته و بهش وقت داده، ولی الان که میگه میخوام بیام خواستگاری ، من از یکی دیگه خوشم اومده،  عاشق کس دیگه ای هستم . چه جوری میتونم اینو به بقیه بفهمونم منی که این همه سال ساکت موندم ؟ الان تا حرف میزنم مامانم میگه آبرو و ...

چیکار کنم؟

چرا میگن تو پیری نباید طلاق بگیری ؟

سلام

کسی که طلاق میگیره سنش مهمه ؟ یه نفر  40 یا 50 سالشه چرا میگن تو پیری نباید طلاق بگیری ؟ حتی اگه شوهرش روانی باشه ، سادیسم داشته باشه فامیل دخالت میکنن میگن تو پیری طلاق نگیر ؟

شاید یه نفر جوون باشه برای مشکل الکی و کوچیک طلاق بگیره. به نظر من طلاق به سن ربط نداره ، پدر و مادر خودم بعد از سی سال طلاق گرفتند، مادرم کسانی رو دخالت کردن نذاشتن زودتر طلاق بگیره نفرین میکنه . 

من پست کمپین بچه‌های طاقت رو گذاشتم موسس اون کمپین میگن اگه همه راه ها رو امتحان کردین مشکل تون حل نشد بهتره برای آرامش بچه‌ها طلاق بگیرین. 

قدر خانه داری را بدانیم

زن خانه می‌تواند لباس هایش را بسپارد به ماشین تا بشوید، جارو را بدهد به همسرش تا بکشد، پرده و تابلوهایش مثل یک دیزاینر، سِت نباشد و گاهی غذایش هم بسوزد اما همچنان، «خانه‌دار موفقی» باشد!

با یک دست بچه را نگه داشته با دست دیگر لوله جارو برقی را، بوی غذایش دویده تا کوچه و سماورش غُل می‌زند، لباس‌های سفید و تمیز آقای‌خانه هم لابد روی رخت پهن است. همه تعریف ما یا اکثر ما از خانه‌داری همین است. همین کارهای جسمانی فرساینده و سخت. همین کارهایی که اسلام هم سنگینی آن را از دوش زن برداشته و به او حق داده بابت‌شان از همسرش مزد بگیرد. انگار «خانه» همین ظرف و ظروف و مبلمان و پرده است. وقتی از تاثیرگذارترین نهاد اجتماعی و امن‌ترین پناه بشری حرف می‌زنیم منظورمان فقط حاضر بودن غذا و اتو داشتن یقه پیراهن نیست! خانه‌داری فراتر از اینهاست.

ادامه مطلب

شما با خانواده در مورد چه موضوعاتی صحبت میکنید؟

سلام

شما با خانواده در مورد چه موضوعاتی صحبت میکنید؟ برادرم در مورد تاریخ و سیاست صحبت میکنه من و خواهرم و مادرم اگه خوش مون نیاد بازم به حرفهاش گوش میدیم نمیخواییم دلش بشکنه .

برادرم رفتارش یه جوریه ، من و خواهرم باهاش صمیمی نیستیم اگه با برادرم تنها باشیم راحت نیستم باهاش حرف بزنم ، پیش مادرم با برادرم حرف میزنم، دوست داشتم با برادرم صمیمی بودیم ، بیرون از خونه م خیلی کم حرفم. 

برادرم بعضی وقتا میزنه تو ذوقم ، یه بار اتاق تجربه شبکه دو رو میخوندم به مادرم توضیح میدادم مادرم دوست داره هر چی میخونم براش توضیح بدم، برادرم میگه مشکل مردم به ما چه ربطی داره؟ منم گفتم مگه حرف هایی که تو میزنی به ما ربط داره ؟ 

من جرات ندارم پیش برادرم در مورد بعضی چیزها حرف بزنم، میزنه تو ذوقم ، نمیدونم باهاش چه طوری رفتار کنم . 

مرسی

شوهرم از خانواده م فاصله میگیره

سلا دوستان

یک سال و نیم میشه ازدواج کردم، شوهرم خوبه ولی مشکلی که باهاش دارم و خیلی اذیت میشم اینه که خودش رو به خونوادم نزدیک نمیکنه، تو هر کاری و هر جا که اونا باشن فاصله میگیره و باهاشون حرف نمیزنه .

خداییش خونوادمم براش کم نمیذارن، نمیدونم چیکار کنم که همسرم جذب خونوادم بشه، وقتی رفتارش رو با دوستاش و آشناهاش میبینم خیلی حالم میگیره که چرا با خونوادم این جور نیست ؟

راهنماییم کنین چیکار کنم .

چکار کنم مادرم در مورد همکلاسیم دیگه سوال نکنه ؟

سلام

من یه مشکلی پیدا کردم، من دو سال پیش دو تا همکلاسی داشتم البته هیچ رابطه ای باهاشون نداشتم عاشق یکی شون بودم اون یکی هم دوستش داشتم، حالا روزهایی که میرم دانشگاه اونی رو که دوستش داشتم میبینم، مشکلی که دارم اینه که از دهنم در رفت این موضوع جلوی مادرم .

حالا همش مادرم درباره اش سوال می کنه مادرم مذهبیه به شدت از این ها که فکر میکنه روزی آدم با ازدواج زیاد میشه ،حالا به نظرتون باید چیکار کنم مادرم دیگه سوال نکنه ؟

در مقابل بیماری لاعلاج دایی م چه مسئولیتی دارم ؟

سلام به خانواده برتری ها

دایی من حدود یه سال بیشتر میشه که مبتلا به سرطان شده و مادام العمر باید دارو مصرف بکنه. از اون جایی که سن شون بالاست احتمال بهبودی نیست، فقط احتمال به تعویق انداختن زبونم لال مرگ هست. البته عمر دست خداست ولی اینم احتمال زیادیه.

دایی م هر ماه باید دو روز تمام وقت در بیمارستان بستری بشه برای شیمی درمانی. زنش باید بره سر کار و پسراش هم یکی شون تازه امسال رفته دانشگاه یکی شونم دبیرستانیه. یه دختر هم داره که یه شهر دور دانشجویه. داییم اوضاع مالیش خوب نیست و بیشترین تمرکزشون روی در آوردن هزینه شیمی درمانیه چون آمپولاش بسیار گرون هستن (با تشکر از مسئولین).

مادر من و خواهرش و برادرش توی شهری هستن که داییم ساکنه ولی بقیه خواهر برادرها شهرهای دیگه هستند و نمیتونن هر ماه دو روز بیان اینجا تا توی روزهای بیمارستان پیش داییم بمونن. اون داییم هم که اینجا ساکنه آدم مسئولیت پذیری نیست خیلی ، چون با این دایی مریضم هم یه اختلاف قدیمی دارن. خیلی بخواد براش وقت بذاره هفنه ای یه ساعت میاد میبینش نه بیشتر.

ادامه مطلب

چطور به خانوادم بفهمونم عمل بینی برام حیاتیه ؟

سلام

من یه دختر بین 25-28 ساله ام. لیسانس و بیکارم. مشکلی که من دارم اینه که از یک سال پیش پیگیری کردم واسه عمل بینی و به خانوادم گفتم خودم هزینه عمل رو میدم ، چند تا تکه طلا داشتم که با فروشش هزینه عمل جور میشد،خانواده م هم وضعیت مالی متوسطی دارن ولی اون زمان پولی نداشتن که به من بدن، اول قبول کردن با اکراه البته، من بینیم واقعا به عمل نیاز داره .

رفتم دکتر خوب هم پیدا کردم دو نوبت هم با هماهنگی با خانواده رفتم پیش دکتر، ولی یه دفعه خانوادم گیر الکی دادن که مشکل مالی داریم و رفتن طلا هام رو فروختن و سر من بی کلاه موند . تمام برنامه هام به هم ریخت و داغون شدم. حدود یه ماه بعدش 6 میلیون رفتن وسیله برای خونه خریدن ، حالا من داغون تر شده بودم.

ادامه مطلب