برادر ۳۴ ساله م با وجود داشتن امکانات، تن به ازدواج نمیده

سلام

من خودم خانومی متاهل هستم ،یه برادر کوچیک تر ۳۴ ساله دارم ، تقریبا از ۲۸ سالگیش به خواستگاری دخترای مختلف می رفتیم خودش هم همیشه خواستگاری دخترای بالا شهری و زیبا می رفت ولی هیچ وقت با شرایط دخترها جلو نرفت ، حتی می رفتیم خواستگاری یهو می گفت من فقط یه سکه مهر می کنم  ، در حالی که واقعا تمکن مالی داشت رو هر دختری یه ایراد می ذاشت ، با این که خودش خونه داشت می رفت الکی به دخترا می گفت قراره تو خونه مادرم زندگی کنیم ، ما هیچ وقت دلیل این کارها رو نفهمیدیم .

نمی دونستیم چون می خواد دخترا رو فراری بده اینجوری می کنه ، خودش می گفت می خوام بدونم منو برا پولم می خواد یا خودم ، حالا ما هر چی می گیم خوب خودت برا چی میری خواستگاری دخترای سطح بالاتر ، گوشش بدهکار نبود . البته خودش به شدت ازدواجی بود و از همه فامیل خواست که اگه دختر خوب دیدن معرفی کنن  ولی می رفت خواستگاری رو هر کی یه ایرادی می ذاشت یا خواسته های نامعقول داشت هم خانوم شاغل می خواست هم زیبا ، هم پولدار ولی حاضر نبود خودش کمی انعطاف به خرج بده  .

خودش هم میگه برا پولش زحمت کشیده نمی خواد خرج دختر مردم کنه، بالاخره بعد چند سال به ما گفت که دیگه نمی خواد ازدواج بکنه و می خواد برا همیشه مجرد بمونه ، چند وقتی هم هست که دیگه برا خودش خونه گرفته و هر چند وقت یک بار میره خونه خودش ، من مطمئن نیستم ولی خوب یه کم به این ماجرا بدبینم .

این برادر من  من هم پول داره هم ماشین هم خونه تو بهترین نقطه شهر ولی تن به ازدواج نمیده ، به نظرتون ممکنه دوباره تصمیم ازدواج بگیره ما می تونیم راضی اش کنیم؟ چی باعث میشه که پسرها این قدر پر توقع میشن ؟ چرا حاضر نیستن خرج زن و بچه بدن ؟

چرا وقتی پولی رو به دست آوردن حاضرن تو راه نامشروع خرج کنن ولی برای همسرشون خسیس میشن ،  ما خانواده سنتی هستیم این صحبت ها از بیرون منشا میگیره ولی چه طور میشه با این جریان بیرونی مقابله کرد ؟

دختر مورد علاقه برادرم ازدواج کرده و الان همسایه هستیم

با سلام
قضیه از اون جا شروع شد که ما رفتیم خواستگاری دختر همسایه برای برادرم، اما در کمال ناباوری دختره جواب منفی داد.

از اون جا میگم ناباوری که اون دختر با چراغ سبز خودش و ابراز علاقمندی به برادرم باعث شد برادرم بهش فکر کنه ! در مجموع رفتار و کلام اون دختر در مورد برادرم خیلی تابلو بود . جلوی خانواده ما خیلی راحت اسم کوچک برادرم میگفت و چندین بار خودش چراغ سبز داده بود. به گفته  برادرم به بهانه کتاب و جزوه و اینا میومد در خونه مون! وقتی برادرم در یک سازمان دولتی امریه گرفته بود و برای تحقیقات محلی اومده بودن دختره اومد با ذوق و شوق فراوان میگفت زنگ زدن خونه شون از برادرم تحقیق محلی کردن !

دقیقا تو همون زمان بود که  به خواست برادرم رفتیم خواستگاری اما خانم جواب رد داد. ( سال 93 ) وقتی جواب رد داد اون قدر افسرده شد برادرم که ما هم ناراحت شدیم. خودم دو روز گریه کردم! ( آخه اون واقعا پسر مظلوم و مثبت و مقیدی هست و اهل دختر بازی و اینا نیست با اینکه تیپ و قیافه خوبی داره ) دیدن ناراحتی اش و چهره مظلومش جیگر آدم رو کباب میکرد.

بعد از اون دختر همسایه هم نامزد کرد و بهم زد ! آخرش با یکی دیگه ازدواج کرد و رفت یک شهره دیگه ، اون مدت گذشت و ما به حساب اینکه قسمت نبود و همراه با آروزی خوشبختی اینا یادمون رفت!
اما الان بعد چند سال شوهر این خانم انتقالی گرفته اینجا و چند تا خونه بالاتر تو همین کوچه خودمون، یک خونه ای رو رهن کردن! یک بچه یک ساله هم  دارن! مشکل ما اینه که الان برادرم  هنوز مجرده و این موضوع روش تاثیر بدی گذاشته!

اون پسر مثبت و مقیدی هست و سر به زیره و خیلی هم درون گراست. اما من متوجه ناراحتیش  میشم چون می شناسمش. برادرم با اینکه یک دانشگاه خوب روزانه لیسانس گرفت و ارشدم قبول شد اما به خاطر نبود کار در آژانس کار میکنه ماشینش هم پرایده. اما شوهر اون دختره از یک دانشگاه آزاد شهر کوچیک لیسانس گرفت و بعد با پارتی توی یک سازمانی شغل دولتی داره! و الان هم با ماشین مدل بالا میرن و میان جلو چشم ما.

ما بخیل نیستیم و اون موضوع فراموش شده اما موندیم با ناراحتی و افسردگی برادرم چکار کنیم ، هر رزو در به در دنبال کیس هستیم اما یا شرایطش نمیخوره یا برادرم نمیخواد یا برای دختره نامزد پیدا میشه. مجبوریم سنتی اقدام کنیم چون خودش اهل رابطه اجتماعی با دخترا نیست. حتی به دخترای فامیل هم به زور سلام میده بر عکس بقیه پسرا فامیل که میگن میخندن.

دخترای زیادی از فامیل و آشنا هستن که با شرایط برادرم سازگار هستن حتی خانواده شون غیر مستقیم اعلام کرده مثل عمو و دایی هام. اما اون نمیخواد . مادر بزرگم میگه بختش بسته است.

دوستان چکار کینم ؟ راه حلی دارید بگین

تو رو خدا در این روزها و شب ها براش دعا کنید. دعا کنید افسرده نشه . یا دعا کنید اینا برن از اینجا . یا دعا کنید بختش باز شه حواهش میکنم .  در ضمن 30 سالش هم هست. دیگه موهاش به پرپشتی قبل نیست داره کم پشت میشه .

تو رو خدا دعا کنید.

چطور بدون داشتن خودروی شخصی، راننده خوبی بشم ؟

سلام

می خواستم از تجربیات تون در مورد رانندگی بدونم .

من یه دختری هستم که حدود یک سال پیش گواهینامه گرفتم ،در امتحان کتبی نمره کامل رو کسب کردم ولی امتحان شهری بار سوم  قبول شدم، احساس می کنم استعداد رانندگی ندارم البته پدرم هم به شدت ماشینش رو دوست داره و خیلی هم می ترسه که تو رانندگی تصادف کنم و به خودم آسیب بزنم ، هیچ وقت نمیذاره پشت فرمون بشینم و تا می خوام تمرین کنم میگه وای یواش وای بگیر چپ بگیر راست آخرش هم هول می کنم و ماشین خاموش میشه ، استرسم هم زیاده ،هم خودم استرسی هستم هم با حرف های پدرم استرسم بیشتر میشه .

می خواستم بدونم چه راه حلی دارین که من راننده خوبی بشم با توجه به این که ماشین هم در اختیارم نیست، آیا به نظرتون اگه به عنوان تمرین با مربی رانندگی چند وقت یک بار تمرین کنم بهتر میشه ؟ چون هر بار می خوام رانندگی کنم پدرم هولم می کنه و نمی تونم درست برونم شاید اگه تجربه ام بیشتر بشه ترس پدرم هم کم تر شه و اجازه رانندگی رو بهم بده ، البته رانندگی با ماشین آموزشی هم چون ترمز و کلاج برا مربی داره آسون تره و خطرش کمه . ممنون از نظرات تون اگه تجربه مشابهی داشتین خوشحال میشم کمکم کنید .

در ضمن من خیلی جاها به رانندگی نیاز دارم چون پدرم هم اکثرا حضور ندارن و خانواده به رانندگی من نیاز دارن، پس لطفا از این که نمیاین بگین خوب رانندگی نکن و بخواین منعم کنید .

ممنون میشم 

چه هدیه ای میتونه پسرها رو خوشحال تر کنه ؟

سلام

چه هدیه ای برای آقایون مناسب تره و چه هدیه ای میتونه پسرها رو خوشحال تر کنه ؟ چه دختر به پسر چه فرزند به پدر چه همسر به مرد و چه مادر به پسر و همین طور بین دو تا دوست و یا اقوام و آشناها ی دور یا نزدیک به یک پسر نوجوان .

فکر میکنم این سوال جالبی باشه که نیازه پسر ها بهش پاسخ بدن

ممنونم

بر خلاف میلم ظاهرا یکی از دخترهای فامیل بهم توجه خاص داره

21 شهریور 97 :

سلام به همه شاید خبر خوبی باشه برا همه 

بله رفتم رک و پوست کنده گفتم بهشون که این کارها یعنی چی ؟ اونم با منم منم کردن گفت که دوست دارم منم باهاش صحبت کردم که بیخیال شیم .بعد یه مدت دیدم که منم دارم نسبت بهش حسی پیدا میکنم ... و واقعا کلا درگیرش شدم ، شب بهش پیام دادم و اونم برگشت و صحبت اینا
هر دو هم ابراز علاقه نسبت به هم ...
چند هفته با هم بودیم و صحبت بینمون بود ( پیام میدادیم ) اولش بهش گفتم بعد اینکه از سربازی برگشتم خواستگاری میام ولی مخالفت کرد و گفت که خواستگار های که تو این دو سال دیگه ای که دارم با چه دلیلی رد کنم و نمیتونم با پدر و مادرم بحث ( ب قول خودش که میگه روی پدرم وایسم)
منم که گفتم باشه ولی اصلا اصلا فکر نمیکردم که منو قبول کنن چون اصلا شرایط ازدواج رو نداشتم اصلا ،و قرار خواستگاری و این حرفا ، بعد چند شب رفت و آمد و هر دو خونواده موافق بودن  ،الان نامزد کردیم ( مادرشون مخالف بودن اولش ) چون من نه خونه دارم نه پول دارم فقط ولی بعد سربازی بنا به مهارتی که دارم میتونم کاری داشته باشم با حقوق ۲ میلیون ... و پدرم هم خیلی هوامو داره 

آخر هم به کمک تقریبا یه جمع زیادی از فامیل ها راضی شدن مادرشون  ،و تا بعد سربازی من عروسیمونه،به خدا اصلا نمی‌دونم چه جوری شد که منم  یهو انقدر علاقه پیدا کردم بهش ( اینم بگم اون موقع هم خودم نمیدونستم انقدر دوسش دارم تا اینکه براش خواستگار اومد و همون شب چهار ستون بدن من لرزید و دقیقا همون شب خواستگاری پیام رو دادن بهش) ، راستی برای خانومم ( خجالت کشیدم ) ۲۵ تا مهر کردم و قرار بر این شد . 

الان هم سرباز هستم و ۳ ماه خدمتم !همه میگن که سنت کمه آخه ۲۲ سالمه و خانومم هم ۱۹ سالشونه  ولی به خدا سن کم ازدواج خیلی خوبه یا میگی چجوری قراره از پس همه چی بر بیایی ،خانومم هم یک سال قبلش پشت کنکور بودن و امسال کنکور قبول شدن و قرار بر این شد که ایشون درسشونو ادامه بدن  ،منم هم از سربازی که برگشتم بنا بر شرط پدر خانومم باید هم دانشگاه برم و کار کنم ،بر ما ها  آسون گرفتن ،و از همه پدر مادر های وبلاگ که پست منو میخونن لطفااا لطفااا به جونان هاتون در ازدواج زیاد سختگیری نکنید .
فقط میترسم ازین که زورم نرسه به زندگی و تو این شرایط سخت اقتصادی ،از این میترسم قول هایی که به پدر خانومم دادم نتونم کامل و درست اجرا کنم ،در مورد جهزیه هم دست همه فامیلا درد نکنه همه یه تیکه از جهزیه رو میدن  ،ای کاش این رسم و فرهنگ برای همه اجرا بشه  ، و در بابت خونه هم پدرم کمکم میکنه به اندازه ای که بتونم خونه ( به اندازه ۶۰ متر ) رهن کنم ،و عروسی هم به اندازه ۴۰ میلیون خرج میبرد  ،که خرج ماشین عروس و لباس عروس و لباس داماد و میوه و شیرینه ... برای تالار هم برادر بزرگم یکم کمکم میکنه ... زمونه جوری شده که واقعا نمیشه بدون کمک ازدواج کرد  ، از دختران وبلاگ هم خواهش میکنم مثل خانوم من زیاد به پسرا سخت نگیرن و خانوم من خیلی خیلی خیلی با من کنار اومد خیلی خیلی 
اگه واقعا حتی یک درصد هم برام سخت میگرفتن من عمرا میتونستم حتی فکرش رو هم بکنم

-----------------------------
21 مرداد 97 :

سلام به همه

پسری بین سنین ۱۸ الی ۲۳ ساله هستم . خانواده های ما خیلی در ارتباط هستند ، همین ارتباط یعنی هر روز یکی رو ببینی ، متاسفانه از دخترای فامیل جدیدا یه جورایی که اصلا مورد پسند نیست بنده رو نگاه میکنن . یا جدیدا زیاد توجه دارن به حرف هام ، مثلا دارن صحبت میکنن بعد اون توجه نداره تا من مثلا کلمه ای که میگم با تمام توجه به حرف هام داره گوش میکنه ، اینو مادرم متوجه شدن .

امروز با من صحبت کرد در مورد این موضوع و من این رو قبل اینکه مامانم بگه میدونستم ، نمیدونم خدایی نکرده مثلا شاید ایشون علاقه مند شدن ، ولی من واقعا نمیتونم ایشون رو به چشم غیر از خواهر نگاه کنم ، مادرم هم میگفت که رابطه عاطفی بین تون ایجاد نشه ، من اصلا موقعیت ازدواج هم ندارم اصلا ، چیکار کنم تو رفتار هام که عادی بشه ایشون ؟ دلش نشکنه ، بخدا دقیقا مثل خواهرم میمونه .

دوسش دارم ولی مثل خواهرم خیلی هم دختر خوبیه ، تو ارتباط باهاش مثلا صحبت هایی که دو تایی میکنیم ( همه خونواده هستن و میبینن ) ، چیکار کردم که این حس رو پیدا کرده ؟ خواهر خودمم یه بویایی برده ولی به روم نمیاره ، تو جمع من پسر شوخیم (به قول خونوادم میگن که من نباشم خیلی مهمونی خشکه )  ، ولی به اندازش . خب چیکار کنم که ایشون مثل قبل بشن ؟

لطفا از نظر هایی که توی اون بگن که برو هاش مستقیم صحبت کن نباشه چون خودم روی صحبت کردن در مورد همچین موضوعی رو ندارم ، از کسایی که زحمت کشیدن و پست منو خوندن سپاس گزاری میکنم

دست همه درد نکنه

از پشت دیوار بلند “سکوت” بیاییم بیرون

سلام دوستان
نکته ای هست که رعایتش داخل روابط اجتماعی ضروری است.
برای هر کس بار ها اتفاق افتاده که از رفتار یا حرف کسی برداشت های منفی داشته باشیم و ذهنیت و حس منفی نسبت بهش پیدا کنیم.
فلانی دروغ میگه... چون من فکر میکنم قضیه چیز دیگه ای است
فلانی خسیس است... چون من فکر میکنم پول داره و نمیده
فلانی مغرور است... چون من فکر میکنم منو دید و سلام نکرد
فلانی ... و مدام از روی ظاهر کلام و رفتار بقیه بدترین قضاوت ها رو در مورد باطن شون میکنیم بدون اینکه 1% احتمال بدیم شاید اشتباه کرده باشیم و واقعیت چیزی غیر از اون باشه که ما فکر میکنیم.
مشکل کجا حاد تر میشه ؟ 
مشکل وقتی حاد میشه و تبدیل به فاجعه میشه که در مورد افراد مهم زندگی مون قضاوت ظاهری میکنیم اما حاضر نیستیم در مورد اون قضیه یک کلام باهاش حرف بزنیم. شاید سوء تفاهمی بوده و با حرف زدن مشکل حل بشه.
با اطمینان روی قضاوت مون پا فشاری میکنیم و خودمون رو از هر گونه صحبت و گفتگو برای رفع سوء تفاهم بی نیاز میدونیم و اتفاقا به خودمون میبالیم که چه آدم تیز و زرنگی هستیم و تونستیم خیلی زود طرف رو بشناسیم.
غافل از اینکه در اکثر موارد قضاوت های ظاهری اشتباه است و با یک گفتگوی ساده و به قصد رفع کدورت اصلا مشکل حل میشه.
بدتر از اون کی است ؟!
بدتر از این "دیوار نحس سکوت" زمانی است که خود طرف میاد باهامون صحبت کنه بلکه بفهمه مشکل چیه ولی ما از حرف زدن فرار میکنیم و حاضر نیستیم چند ثانیه به طرف اجازه دفاع از خودش رو بدیم.
یک طرفه میبریم و میدوزیم و قضاوت میکنیم و حکم میدیم و قصاص میکنیم و حرف هم نمیزنیم و پیش خودمون فکر میکنیم که خیلی شاخیم !!!
دوستان این دیوار "حرف نزدن" و "سکوت" در روابط اجتماعی با پدر و مادر و برادر و خواهر و همسر و خواستگار و رفیق و همسایه و ... باعث خیلی از کدورت ها بی مورد و از دست رفتن فرصت ها شده.
بیایید هر موقع مسئله ای پیش میاد ، اگر موضوع مهمی نیست اصلا قضاوتی نکنیم و اگر مهم است ، قبل از قضاوت با خودش قضیه رو در میون بگذاریم و احتمال خطا در برداشتمون بکنیم.
این یک نکته حیاتی است... موفق باشید.

"سروش"

مادرم نمیذاره موهای پشت لبم رو بردارم

سلام به همگی

دختری ۱۸ساله هستم ... حجابم کامله و بی آریش میرم بیرون ولی تو خونه هر وقت بخوام آرایش میکنم ... .

مشکل من اینجاست که :

مامانم میذاره موهای پشت لبم ( به قول معروف، سبیلام ) رو بردارم ... چی کار کنم که راضی بشه ؟

هر چی باهاش حرف میزنم فایده نداره ... گاهی وقتا میگه خاک تو سر من با این دختر بار آوردنم !!! نمیخوام یواشکی بردارم چون ناراحت میشه و منم نمیخوام ناراحتیش رو ببینم؛ وگرنه تا ۱ ماه جر و بحث داریم تو خونه ! از بابام اجازه گرفتم ( من با پدرم راحتم ولی با خجالت و احترام بهشون گفتم ) ... بامامانم با زبون خوشم که حرف میزنم نمیذاره ! آخه پس فردا پسرا و دخترا تو دانشگاه مسخره م میکنن ...

موهای پشت لبم خیلی زیاد نیست ولی بلنده و سیاه ! آخه مگه من پسرم که سیبیل داشته باشم خداااااا... ، من چی کار کنم مامانم میگه اگه برداری پشت لبت خیلی سفید میشه و اون وقت مجبوری کل صورتت رو بند بندازی ...

منم از همینش میترسم چون نمی خوام تو این سن صورتم رو بند بندازم ( موهای صورتم خیلی زیاد نیست؛ فقط به طرف پایه های موهام که میره زیاد میشه و روی پیشانی م کمی زیاده ( ولی نه خیلی زیاد ) ولی روی لپام و ... زیاد نیست.

در کل، کل موهای صورتم از دور پیدا نیست ولی از نزدیک پیداست که صورتم اصلاح نکرده ست ( ولی زیاد نیست ) با موهای صورتم مشکلی ندارم ولی با سیبیل چرا ... ( تعداد سیبیل هام متوسطه )

تازه یه مشکل دیگه هم دارم:

میخوام برم دانشگاه و من هنوز یه گوشی موبایل ندارم ! بابا وضع مالیش متوسط رو به پایینه، نمیخوام بهش فشار وارد کنم ( با این وضع گرونی ) ولی خب من دیگه دارم دانشجو میشم! ( من دانشجو و دانشگاه ندیده نیستما!!! ولی خب دیگه بزرگ شدم، قرارم نیست اتفاقی بیفته تو دوران دانشجویی ) ولی خب  گوشی لازمه ...

چی کار کنم ؟ ( لطفا هم در مورد سیبیل و هم در مورد گوشی ) نظر بدین ...

ببخشید شاید زشت باشه من دختر دارم ازتون همچین سوالات و راه کارهایی رو میپرسم ... ، از اشخاصی که نظر میدن تشکر میکنم.

والدینم با طلاق ، آینده ی منو ازم گرفتن

سلام دوستان

من یکی از کاربرای همین وبلاگم که مسئله ای خیلی سردرگمم کرده و خیلی بابتش ناراحتم ...
من چند سال پیش که سال کنکورم بود یک تصادف نزدیک زمان کنکور ، همه ی تلاشمو بهم ریخت و راهی بیمارستان شدم، واستادم سال بعد دوباره کنکور دادم و به آرزوم که پزشکی بود رسیدم  اما دانشگاه دولتی نه ،بلکه دانشگاه پولی قبول شدم بین رفتن و نرفتن دو دل بودم که تصمیم گرفتم برم بعد یک ترم مرخصی بگیرم دوباره بخونم اینکارو کردم اما اتفاقا همون سال والدینم تصمیم به جدایی گرفتن و تا حدی مراحل طلاق طی شد و من التماس کردم کمی صبر کنن ولی گفتن ما دو سال بخاطر تو صبر کردیم دیگه نمیتونیم و این حرف مامانم بود .
بگذریم که تمام این سال ها تو تنش شدید و دعوا و درگیری گذشت و من به سختی وسط این همه دعوا تونستم درس بخونم گاهی اونقدر دعواها اذیتم میکرد که مجبور بودم برم تو پارک درس بخونم چون کتابخونه ای نزدیک خونه نبود و ساعت کاری شون هم کم بود و با توجه به دوری به صرفه نبود تا اونجا برم،گاهی تو پارکو خیابون از سرما میلرزیدم و گاهی از گرما ضعف میکردم.
یک روزنامه میگذاشتم روی زمین شروع میکردم به زدن تست کنکور مثلا وقتی فیزیک رو شروع میکردم همونطور 4 ساعت روی زمین مدام میخوندم و متوجه زمان نبودم وقتی از روی روزنامه بلند میشدم همش خیس بود از گرما بس عرق ریخته بودم تازه اون لحظه متوجه نگاه سنگین عابرا میشدم و از خجالت میمردم از یک طرف استرس اینکه خونه الان چه خبره اعصابمو بهم میریخت.
شهرمون خانه ی کنکور داره ولی پولشو نداشتم که روزی ده هزار تومان بدم و اگر هم از پدر میخواستم بگیرم میگفتن برو سراغ مادرت و اگه از مادر میخواستم بگیرم میگفتن برو سراغ پدرت و این شروع یک دعوای جدید بود. ما چندین خونه داریم و سه ماشین ولی من وضعیتم این بود .
من برای سال سوم کنکور دادم و رشته سلولی مولکولی دولتی رو بعد رشته های خوب زدم و دانشگاه دولتی هم قبول شدم چون مجبور بودم زودتر از فضای خونه خارج بشم از طرفی از کنکور خسته و نا امید شده بودم اما حالا پشیمونم که صبر نکردم من ترم بهمنی هستم و بهمن ماه میرم دانشگاه اما همه آرزوهامو دفن کردم .
رشته ای که هستم نه علاقه ی زیادی بهش دارم نه بازار کاری در آینده داره. جالب هست که من بخاطر پول ندادن خانوادم و کم شدن تنش ها پول نخواستم برای دانشگاه پولی در صورتی که اون ها برای طلاق خودشون هر کدوم بیست میلیون حدودا هزینه کردن که روی هم میشه حدودا 40 میلیون .
از همه بدتر اینه که بعد طلاق حالا فهمیدن همه کاراشون لجبازی بوده و دوباره ازدواج کردن .اونا فقط آینده ی منو ازم گرفتن اونا فقط به فکر خودشون بودن و الان هم هستن. خیلی دلم شکسته خیلی .
حالا به سرم زده برای دانشگاه که از خونه دور شدم برم همون جا همزمان کنکورو بخونم و باز دو سال دیگه کنکور بدم و برم دانشگاه پولی ، پولشم با قلدری و زور ازشون بگیرم .
ولی مشکل این هست که من هم شخصیت مظلومی دارم و نمیتونم قلدر باشم هم منتشون همیشه زیرسرم  میشه  و باز تو دعواها دخالتم میدن. باز فکر میکنم برم تقاضای نفقه کنم ولی میترسم عاق بشم، من این همه سال گوش بحرف بودم  و وضعیتم اینه، خواهش میکنم راهنماییم کنید.
از کنکور دوباره هم خیلی میترسم ولی چاره ای نیست.من یک دخترناامید و دل شکسته ام.

هیچ علاقه ای به پدر و مادرم ندارم

سلام

من خیلی وقته میخوام اینجا راهنمایی بگیرم ولی همش فکر میکنم دغدغم خیلی مسخرس یا شاید هیچکس نتونه ارومم کنه.

نمیدونم از کجا شروع کنم یکم طولانیه. دخترم 19 سالمه. از وقتی که یادم میاد مامان بابام با هم دعوا میکردن ، داداشمم که بزرگتر از منه همیشه اینو به مامانم میگه. از اول دبیرستان خیلی حالم بد شد بخاطر خیلی چیزا افسردگی گرفته بودم.

12 ساعت میخوابیدم.من نمیدونم رفتار پدر مادر شماها با شماها چطوری بوده اما پدرم محبت نمیکنه به ما ، اما از لحاظ مالی ساپورتمون میکنه فقط.. نظامیه شغلش. از بچگی که یادمه ما هیچوقت در مورد چیزی با هم نحرفیدیم خیلی معمولی در حد سلام کردن و اینک سوالی پیش بیاد حرف میزدیم.

هیچوقت نگفته دخترم مشکلی نداری امروزت چطور بود یا هر چی ... اصلا هیچی با هیچی کار نداره. من احساسمو تو خودم نگه میدارم چون یکم غرورم دارم. مادرمم نصف رفتاراش جدیه. رابطه احساسی با هیچکس تو خانواده ندارم. منظورم محبت عاطفیه. واسه همین دو سال پیش با کسی اشنا شدم تو لاین رابطمون دو سال ادامه پیدا کرد تو شهر خودمونن با اینکه ندیدمش از نزدیک ، بعد دو سال فهمیدم به غیر از من با خیلیاست .

اما بخشیدمش چند بار همو دیدیم رابطه عمیق تر شد خیلی همو دوست داریم. اما فکر کردن به اینکه قبلا خیانت کرده ذهنمو اذیت میکنه. با اینکه هر چی میگم قبول میکنه... رابطمون میخواد خوب شه میزنم خرابش میکنم .

ادامه مطلب

عشقولانه بازی های خواهرم و شوهرش منو هوایی می کنه

سلام

من یک دختر ۲۴ ام ، دلم گرفته حسابی. راستش من بچه که بودم تو دوره های سنی حساس متاسفانه با صحنه های مستهجن زیادی مواجه شدم همین باعث شد چشم و گوشم باز شه و زود بالغ شم.

خلاصه اینکه تو سن ۱۷ سالگی به خاطر جو نامهربونی و ناراحت کننده ای که تو خونه و دوستای مدرسم ایجاد شد دچار بحران روحی شدم ، چون استعدادشو داشتم شروع کردم به خیال بافی های عاطفی ، چون دچار خلا عاطفی شده بودم .

همش تصور میکردم که کاش شبا یکی بغلم میکرد و بوسم میکرد و عاشقانه دوسم میداشت. اون موقع احساس ازدواج کردم اما چون که فقط ۱۷ سالم بود به خودم گفتم برو بابا بچه مدرسه ای. بزرگتر شدم یکم یادم رفت ، شدم ۲۱ ساله ، خواهرم نامزد شد .

من بعضی وقتا متوجه لوس بازی های دوران نامزدیش میشدم ، اون خیلی مراعات نمیکرد چون کودکیش خدا رو شکر با من فرق داشت و حساسیت های منو درک نمیکرد ، مثلا شبایی که دامادمون پیشش میخوابید ، صدای خنده ها و پیچ پیچ هاشون میومد من اذیت میشدم ، خب دلم میخواست و یه سری رفتارهای دیگه که حوصله نوشتنش نیست .

راستش دامادمون خیلییییی مرد خوبیه ، از اونایی که هر دختری آرزوشو دارن ، خواهرمو خیلی دوست داره ، و خیلی چیزای دیگه که تو فانتزی ها و ملاک های ازدواج هر دختری هست .

ادامه مطلب