چند نکته قابل تامل در مورد دختری که ازش خواستگاری کردم

سلام

پسری هستم حدودا ۳۰ ساله. ارشد مهندسی از یکی از دانشگاه های دولتی تهران. شغل دولتی دارم‌ با درآمد مکفی. در کنارش یه شغل دوم آزاد دارم با درآمد بالا، خونه و ماشین هم دارم . 

از دختری خواستگاری کردیم. دانشجوی دکتری در یکی از دانشگاه های دولتی تهران ، شرایطی دارن که مورد پسندم هست . 

نتیجه تحقیق خوب بوده، نتیجه صحبت هامون خوب بوده، کاملا ایشون رو پسند کردم . خواستگاری از ابتدا به صورت سنتی و از طریق خانواده بوده .

خوشبختانه ایشون مادی گرا نیست ظاهرا . در مورد مقدار حقوق و دارایی های من سوالی نپرسید و من در جلسه دوم خاستگاری خودم درآمدم رو گفتم.

اما چند مورد هست که فکر میکنم جای تامل داره و میخوام نظر بقیه رو بدونم؛

۱. ایشون چند تا برادر داره و من میترسم که نتونم باهاشون کنار بیام. برادراش باشخصیت و محترم هستن اما من تک‌ فرزندم و عادت به خانواده شلوغ و پرجمعیت ندارم. برادراش متاهل هستن و چند تا هم برادر زاده داره. کلا خانواده پرجمعیتی هستن.

۲. ایشون یه خواهر مجرد بزرگتر از خودش داره. مادرم میگه باید ببینیم چرا خواهرش ازدواج نکرده ؟ شاید دلیل خاصی داشته. از مادرش غیرمستقیم سوال کرده. ولی انگار مادرش ناراحت شده بوده و از جواب دادن طفره رفته.

۳. تحصیلاتش از من بالاتره. دختر از خود راضی و مغروری نیست. مطمئنم این موضوع رو به رخ من نخواهد کشید‌. اما یه جورایی میترسم چون تا جایی که فهمیدم خیلی به تحصیلات و کیفیت تحصیلات اهمیت میده.

۴. ایشون دو سال از من بزرگتره. این برای من مهم نیست. خصوصا که سنش خیلی کمتر از اون چیزی که هست به نظر میاد. اما پدرم میگه خوب نیست زن از مرد بزرگتر باشه. ولی من میگم دو سال بزرگتر بودن خیلی اهمیتی نداره و تقریبا هم سن و سال هستیم.

۵. ایشون میگه عقد کنیم و بعد از حدود یک سال ازدواج کنیم. اما من میخوام زودتر ازدواج کنم .

۶. در مورد مهریه نظرش رو نمیگه. دو سه بار سعی کردم غیر مستقیم یا مستقیم نظرش رو جویا بشم ولی هر بار لبخند میزنه و جواب میده "مهریه مهم نیست". حالا نمیدونم آیا این به این معناست که مهریه بالا مد نظرشونه یا اینکه واقعا براش مهم نیست و مهریه پایین هم قابل قبوله براش؟ نمیدونم چه جوری ازش سوال کنم که دقیق متوجه بشم. مهریه عروس های خودشون خیلی بالاست.

۷. خانواده ما مذهبی‌ تر از خانواده ایشونه، خانوادشون سنتی هستن. ولی به لحاظ مذهب ما مذهبی‌ تریم. آیا این اختلاف فرهنگی ایجاد میکنه ؟

۸. ایشون از اقوام خیلی دور ما هستن. میدونم که قبلا خواستگارانی از بین اقوام نزدیک و دور داشته. در صورت ازدواج با ایشون اون وقت من در مهمانی ها و مجالس خانوادگی و فامیلی چه نوع برخوردی با خواستگاران قبلی ایشون داشته باشم؟

۹.در مورد مراسم عروسی چطوری ازش سوال کنم؟ برادرای خودش همه شون جشن عروسی گرفتن در تالار یا هتل. من از نظر مالی برای جشن عروسی امادگی دارم و میتونم بگیرم‌. ولی میخوام قبل از بله برون بدونم که ایشون چه جور جشنی مد نظرشه. آیا پرسیدن چنین سوالی زود نیست؟ بپرسم یا نه؟

۱۰. در مورد شروط ضمن عقد ازش پرسیدم. گفت که شرطی نداره به جز ادامه تحصیل و اشتغال. اما گفت که نیازی نیست در عقدنامه درج بشه. به نظرتون روی این حرفش حساب کنم یا بعدا ممکنه حرفش تغییر کنه و شروطی رو اضافه کنه؟

پیشاپیش تشکر از کسانی که نظرشون رو میگن

اگه اون دختر رو داشته باشم هیچ چیز دیگه ای تو زندگیم نمیخوام

سلام

من یه پسر ۲۲ ساله ام. تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم زندگی سختی رو گذروندم. وقتی خیلی کوچیک بودم مادر پدرم از هم جدا شدن و هر کدوم پی کار خودشون رفتن و من پیش مادر پدرم که اونم سنی ازش گذشته بود بزرگ شدم.

تو مدرسه خیلیا بخاطر ریز نقش بودن و ضعیف بودنم اذیتم میکردن و من نمیتونستم از خودم دفاع کنم. هنوزم که هنوزه این اتفاق میوفته ولی من خیلی قوی ترم. کوچیک که بودم هیچ دوستی نداشتم جز یه نفر که تو همسایگی ما بود و مادر بزرگم با این همسایه خیلی نزدیک بود و من هم باهاشون از کوچیکی رفت و آمد داشتم.

این دوستی که من داشتم سه سال از من بزرگ تر بود و با وجود اینکه دختر بود همیشه از من دفاع میکرد و منو دوست داشت و بهم اهمیت میداد ، به درسم میرسید و تشویقم میکرد میگفت که باید قوی باشم و نذارم کسی بهم زور بگه .

خلاصه این دختر با این وجود که خودش کوچیک بود ولی قلب بزرگی داشت و من از همون بچگی کنارش خیلی خوشحال بودم و ثانیه شماری میکردم مدرسم تموم شه بیام خونه و باهاش بازی کنم چون فقط کنار اون بود که شاد بودم.

وقتی من یازده سالم بود از اون محل رفتیم و بیش از ده سال دیگه اون دخترو ندیدم ولی چون مادربزرگم هنوز باهاشون رفت و آمد داشت میشنیدم ازش که حالش چطوره و چیکار میکنه.

اسمش که میومد گوشمو تیز میکردم ببینم چی میگن ازش .. چیکار میکنه . و همیشه به مادر بزرگم میگفتم که هیچ وقت فراموشش نمیکنم که اون بود منو قوی نگه داشت که درس بخونم و کار کنم. من ۲۲ سالمه ولی میتونم بگم خیلی پخته تر از همسنای خودمم با اون همه سختیایی که کشیدم و بلاهایی که سرم اومد.

بعد از بیش از ده سال ما بازم اومدیم همون محل همیشگیمون زندگی کنیم و من باز اون دخترو دیدم. منو دید و بازم مثل بچگیهاش صورتش و لبخندش مهربون بود و من خیلی حس خوبی داشتم که دیدمش . هر روز میبینمش که میره دانشگاه و برمیگرده ، دوست دارم براش خوبی هاشو جبران کنم اول فکر نمیکردم که عشق باشه ولی وقتی فهمیدم یه خواستگار خوب براش پیش اومده حالم خراب شد .

اون موقع بود که فهمیدم دوسش دارم. بعدا فهمیدم که اون اصلا از پسرای کوچیکتر از خودش نکه خوشش نمیاد، بلکه خیلی دوست داره با تفاوت سنی زیاد ازدواج کنه و از مردای بزرگ تر از خودش خوشش میاد .. برای همین من واقعا داغونم.

به مادربزرگمم گفتم و اون گفت که بهش فکر نکنم چون هم سنم کمتره و تحصیلاتم کمتر از اونه هم اینکه اون منو اونجوری دوست نداره و فقط مثل دوست یا برادر کوچیکترش نگام میکنه.

من واقعا نمیدونم چیکار کنم. کاش هیچ وقت برنمی گشتیم محل قبلیمون و دوباره نمی دیدمش ، خیلی اون دختر برام خاصه و اگه داشته باشمش هیچ چیز دیگه ای تو زندگیم نمیخوام . اصلا بنظرتون راهی هست که قلبشو بدست بیارم؟